ماهانماهان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

ماهان ماه آسمونی ما

بالا رفتن از چهارپایه

عزیزکم چند روز پیش مامان مرضی تصمیم به خونه تکانی داشت و خلاصه شروع کرد.ما هم طبق معمول سرکار بودیم.وقتی اومدم دیدیم شما داری ازچهارپایه ایی که مامان مرضی اورده وسط میری بالا.از یه طرف خندم گرفته بود از یه طرف دیگه نگران بودم که نیافتی .آخه بدون کمک داشتی می رفتی بالا. پله اول و رفتم   آخ نفسم بند اومد .این هم پله دوم   بلاخره رسیدم.به خدا خودم تنهایی رفتم.ولی مامانم همش نگران بود ...
22 مهر 1392

سفر به شمال 3

عزیزم ،این مسافرت همانطور که از اسمش پیداست سومین سفر شما به سرزمین سرسبز شمال (این بار چمخاله،که مامانی از طرف اداره جا گرفته بود)می باشد.ولی این دفعه با همه سفرها یه فرقی داشت و این بود که اولین سفری بود که سه تایی(مامان و بابا و شما) داشتیم.با این که تنها بودیم ولی با وجود شما خوش گذشت و جای بقیه هم خیلی خالی بود. واسه این که شما این تنهایی رو حس نکنی من و بابا وحید خیلی خسته شدیم و سرگرمی های زیادی را واسه شما درست کردیم و همش در حال تفریح بودیم.اگر هم می خواستیم یه کمی استراحت کنیم شما نمی ذاشتی و همش بهونه می گرفتی و می گفتی دد. سرگرمی اصلی شما ،به قول خودت نام نام دادن به مرغ و جوجه و غازهای درون محوطه(یه جورایی اس...
9 مهر 1392

تفریح و شادی در آخر این هفته

یکی یه دونه مامان و بابا ،تصمیم گرفتیم آخر هفته شما را به بیرون بوریم.جونم برات بگه که چهارشنبه تصمیم گرفتیم شما را برای صرف شام به یک جیگرکی ببریم.چون عاشق جیگری.ولی من جیگرتو روبخورم.خلاصه رفتیم و شما هم کلی جیگر نوش جان کردی.   مامانی دیروز جمعه هم،همراه مامان و بابا وحید و مامان زری و شما رفتیم دریاچه شهدای خلیج فارس .خیلی خوش گذشت .شما هم کلی ذوق زده شده بودی و ماهیهای داخل دریاچه را می دیدی و می گفتی ما،ما .قایقها را می دیدی و می گفتی قا،قا .خلاصه کلی حال کردی ...
30 شهريور 1392

شیطنت های ورژن جدید

عزیزترین مامان و بابا ،الان که در حال سپری کردن نوزدهمین ماه زندگی قشنگت هستی،هر روز با انجام کارها و گیرای جدیدت بیشتر تو دل ما جا باز کردی.با اینکه از استراحت و خواب ما کم شده،ولی نمی دانم این چه حسی است که خداوند تو دل ما و می توانم بگم تو دل همه مامان و بابا ها گذاشته که نه تنها خسته نمی شیم بلکه با کارهای شما حال می کنیم. *چند روزی هست که عاشق دنت شدی.طوری که وقتی مغازه میریم دنت را نشان میدی و می گی نام نام ،د،د یعنی دنت می خوای.هر چی دیگه بگیریم ول نمی کنی و جیغ می زنی و می گی د،د.تو خونه هم که هستی می ری جلوی یخچال و باز هم می گی د،د .حریفت نمی شیم و می تونم بگم روزی یه دنت می خوری. بلاخره موفق شدم یه دنت دیگه بگیرم...
30 شهريور 1392

واکسن یک سال و نیم

عسل مامان،چند روز پیش واکسن یک سال و نیمتو زدیم.چون هفته پیش مسافرت بودیم ،کمی دیر شد. یک شنبه به همراه مامان مرضی و آقاجون و ایلیا رفتین خانه بهداشت.من سرکاربودم.مامان مرضی می گه اولش که سوار ماشین شدی کلی ذوق می کردی.حالا خبر نداشتی که چه بلایی قرار بود سرت بیاورن.موقعی که واکسنتو زدن کلی گریه و زاری کردی ولی بعدش یادت رفت.اولش حالت خوب بود تا این که ساعت ٤ بعد از ظهر درد و گریه ات شروع شد.گریه که چه عرض کنم جیغ می زدی.از بس که گریه کرده بودی چشمات باد کرده بود.همش رو پامون بودی. ناراحت نباش.دیگه واکسنات تموم شد تا ایشاا.... واکسن مدرسه ات را بزنی. قربونت بشم که اینقدر بی حالی و دو روز که نمیتونی راه بری بعد از 2 روز...
30 مرداد 1392

خاطرات سفر به مشهد...

عزیز دل مامان و بابا،این اولین سفر به مشهد شما بود.خیلی وقته بود که دلمون می خواست شما را اینجا بیاوریم ولی قسمت نمی شد.ولی این بار امام رضا طلبید و راهی سفر شدیم. روز جمعه 18 مرداد ماه بود که من و تو بابا وحید به همراه مامان مرضی و آقاجون،بابایی صفر و مامان زری،دایی محمد و عمه مهشید و ایلیا جون ساعت 6 بعد از ظهر راهی سفر شدیمو حدود 7 صبح رسیدیم. خیلی خوش گذشت.در اونجا شما سرگرمی های زیادی داشتی و کلی حال می کردی ولی آخر سفر کمی مریض شدی و حال ما رو گرفتی.ولی در کل خیلی خوش گذشت. السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا   همش تو این صحن ها میدوییدی این ور و اون ور و همه به شما خوراکی میدادن. تو این عکس آفتاب خیلی ز...
25 مرداد 1392

تولد آرمان عمه فرشته

خوشگلم ، دیشب  من و تو بابا وحید رفتیم خونه عمه فرشته.می دونی مناسبتش چی بود؟آره درست حدس زدی تولد آرمان جون بود.تولد یک سالگی آرمون جونو جشن گرفته بودن.همه چیز خیلی قشنگ بود و با تم انگیری برد. شما هم کلی خوشجال و در حال شادی و شیطنت  عکس شما با آرمان جون(قربونت بشم که لم دادی) این هم یه عکس دسته جمعی شما بچه ها با کیک ...
25 مرداد 1392

18ماهگیت و عید فطر مبارک

عزیز دل من و بابا گل پسرم 18 ماهگیت و عید سعید فطر با هم افتاده تو یه روز و این خیلی خوبه.هردو تاش مبارکت باشه. عزیز باورمان نمیشه که نیمه اول سال دوم تولدتم به پایان رسید.هر روز بزرگ و بزرگتر میشی و عزیزتر واسه مامان و بابا(بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی دوست داریم ). شیرینی کارهات خیلی بیشتر شده.طوری که صبح ها وقتی من و بابا وحید داریم میریم سر کار ،از کارهای تو تعریف میکنیم و میخندیم.هر روز که عقلت بیشتر میرسه شیطنتهاتم بشتر میشه وطوری که نمیشه دیگه مثل قبل گولت زد.یه سری از کارهایی که این روزها خیلی انجام میدی و سرگرمی شما شده و ما رو  دق میدی،واست میذاریم تا نگاه کنی.... پدر ماکروفر را دراوردی و پاهاتو بلند می ...
18 مرداد 1392

شبهای قدر

پسرک شیطونم،مامان جونی این روزها که در حال گذراندن روزهای پرخیرو برکت ماه مبارک رمضان هستیم،شبهای قدر هم آمد و به پایان رسید.واقعا که چه شبهای به یاد ماندنی.از میان این سه شب ،شب 19 ماه رمضان را همراه مامان مرضی و دایی محمود و معصومه جون به مسجد ارگ رفتیم . خیلی مراسم خوبی بود و کلی هم دعا کردیم.شما هم بعد از کلی شیطونی با محدثه جون و خوردن کلی خوراکی خسته شدی و خوابیدی.موقع قرآن سر گرفتن هم بر سر شما قران گذاشتیم.گفیم خدا دعاهای شما را باوجود قلب کوچکتان زودتر براورده می کند.     پس ما را هم دعاکن پسرم...........   ...
15 مرداد 1392

کارهای جدید

پسرک شیطون ما،ماهان جونی الان که 17 ماه از زندگی قشنگت می گذره،هر روز کارهای جدیدی یاد می گیری.طوری که اگر بخواهم بنویسمشون نزدیک به یک کتاب می شه. مامان جونم با انجام هر کدوم از این کارهات،دل من و بابایی واست غش میره. نمیدونی چقدر دوست داریم.عاشقتیم گل پسرم. *عاشق مداد و دفتر هستی .با این که خوب حرف نمی زنی ولی با حرکاتت منظورتو می رسونی.مدادو می گیری و شروع می کنی به خط خطی کردن.که این خط خطی ها کلی معنا داره.... عجب نقاشی کشیدم..... *سوئیچ ماشینو می گیری و ازت می پرسیم ماشینو چه جوری روشن می کنی.صدای اس تارتو در می آری و با دستت سوئیچو می چرخونی... *از مبل میدویی می ری بالا و پشت پنجره وای...
20 تير 1392