ماهانماهان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

ماهان ماه آسمونی ما

شیطونی ها

آخ مامان جان نمی دونم چی بگم واز کجا شروع کنم.می گی چرا.آخه اینقدر شیطون شدی گلم. من نمی دونم کی می گی تو ساکت هستی .شاید اشتباه می کنن.چون گریه نمی کنی فکر می کنن مظلومی ولی از شیطونی هات چی بگم.از وقتی چهار دست و پا میری همه چی رو به هم می ریزی.سر غذا من و بابا نمی فهمیم چی می خوریم.همش باید دنبال تو بریم تا چیزی رو دست نزنی.مگر این که سرتو این جوری گرم کنیم... بعضی اوقات هم با تاب سواری سرتو گرم می کنیم ...
1 دی 1391

همايش شيرخواره ها

صداي لالايي مياد/گوشه كنار شهرمون/شيرخواراتونو بيارين/آي مادراي مهربون/آغوشتونو آسمون/گهواره غم نكنه/از خورشيد گهواره ها/سايه شونو كم نكنه/ ماهانم امسال هم مانند سالهای پیش اولین جمعه محرم همایش شیرخواره ها واقع در مصلا برگزار شد.من سالهای پیش هر وقت مصلا را نشان می داد می گفتم خدایا میشه یه روزی هم من بچه ام را اونجا ببرم.و این طور هم شد.به اتفاق دایی محمود و معصومه جون و محدثه و مامان مرضی رفتیم .اولش اونجا کمی غرغر کردی ولی بعدش همش خواب بودی.مراسم با شکوهی بود. همه بچه ها لباسهایی شبیه هم پوشیده بودن.من هم چند تا عکس از تو گرفتم این هم عکس تو با محدثه ...
7 آذر 1391

اولین محرم

پسرم يادته پارسال باهم مي رفتيم تو هيئتها .چقدر تو دل مامان شيطوني ميكردي.حالا مي خوام بگم دوباره يه محرم ديگه ازراه رسيد.امسال خودتم هستي و مي بيني.ايشاا... اگه قسمت بشه مي برمت هيئت.تازه پارسال تو يه هيئتي نذر شير براي تو كردم.يادمون باشه وقتي رفتيم اونجا شير بخريم ببريم واسه بچه ها. ...
29 آبان 1391

تولد ویانا

شیطونک من سومین جشن تولدتم رفتی.تولد ویانا(نوه دایی مامان).ویانا جون تولد 2سالگیش بود که ما رو دعوت کرد.البته تولدش تو آذر ماه است ولی چون با ماه محرم یکی شده بود مامانش کمی زودتر گرفت.تولد خوبی بود.خوش گذشت.این جا شما نسبت به تولدهای قبل بزرگتر شده بودی (9 ماهه)نمی دونی موقعی که کیک و آوردن و شمع روشن کردن چیکار می کردی.همش می خواستی دستتو بکنی تو کیک.آخر هم این کارو کردی.   ...
26 آبان 1391

بستني

الهي مامان و بابا دورت بگردن خيلي زوده واسه شما كه بستني بخوري بايد يك ساله بشي ولي مگه حريف اطرافيان مي شيم مي گن داره نگاه مي كنه گناه داره بذار بخوره.واي اگه دكترت بفهمه...خوب ولي با اين حال نوش جانت   ...
7 آبان 1391

دست دستي و سرسري

الهي مامان فدات بشه كه روزبه روز كارهاي جديدتر ياد مي گيري.7ماهه بودي كه شروع كردي به دست زدن و سرسري كردن .به محض اينكه صداي آهنگ مي شنوي نمي دوني چي كار مي كني.عسلم من و بابات خيلي خوشحال مي شيم از كارهايي كه تو انجام مي دي.انگار دنيا را بهمون مي دن.خدارو شكر به خاطر اين همه نعمت ها...           ...
6 آبان 1391

خانه کودک

مامانی به قربونت شه وقتی 8ماهه بودی برای اولین بار با مامان مرضی و ایلیا تو رو به خانه کودک در مجتمع زیتون بردیم   .نمی دونی چقدر ذوق کردی.همش چراغ ها رو نگاه می کردی و می خندیدی.ولی وقتی تواستخر توپ انداختمت گریه کردی چند دقیقه هم اونجا بودی ولی عادت نکردی.خلاصه پول ما رو هدر دادی.فدا سرت.ولی از چرخ و فلکی که به شکل حلزون بود خوشت اومد.بازم می برمت عسل طلا.... ...
20 مهر 1391

دیدن محدثه جون

٢٨ خرداد 1391 بود كه محدثه جون(دخمل دايي محمود) به دنيا آمد.من شما رو كه اون موقع 4 ماهه بودي  با خودم از صبح به بيمارستان بردم.با اين كه اونجا اذيت شدي ولي باز هم خوش گذشت.آدمهاي   زيادي اونجا بودند كه شما رو بغل كنند.بلاخره اون روز هم گذشت. اين هم يه عكس تو با محدثه كه چند روزه است. ...
12 مهر 1391

مسافرت شمال

ماهان خوشگلم 12 خرداد 1391 بود كه واسه اولين بار شمارو به شمال برديم.ماماني فدات بشه تو ماشين همش خواب بودي.رفتیم بابلسر.می خواستیم بریم جا بگیریم.ولی خاله بهاره که باباش اونجا ویلا اجاره کرده بود نذاشت.گفت بیایید پیش ما.موقعي هم كه تو شمال بوديم اصلا ما رو اذيت نكردي.وقتي كنار دريا رفتيم دلم مي خواست پاهاتو بزنم به آب ولي مي ترسيدم مريض بشي عزيزم.اين هم عكس از اون موقع   ...
12 مهر 1391