ماهانماهان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

ماهان ماه آسمونی ما

کارت تولد

عشق مامان و بابا،چند روزیه که سرمون خیلی شلوغه.آخه نزدیکه جشن تولد گل پسرمونه . دوست داریم هرکاری که از دستمون بر میاد واست انجام بدیم. دو سه روزی هست که اولین قدمو برداشتیم.و این بود که کارت تولدهایی که مامان برات درست کرده بود را به مهمونا دادیم.این کارت هارو مامان واست درست کرده و خیلی زحمت کشیده و چون شما عشق باب اسفنجی داری عکس اون هم رو کارتت کشیده.  منتظر ایده های بعدی برای جشن تولد گل پسرمون باشید     ...
7 بهمن 1391

تولد رومینا

خوشگلکم دیشب تولد 12 سالگی رومینا جون بود.اولین سالی بود که تولد رومینا بودی هر چند پارسال تو دل مامانی بودی. گلم تولد خوبی بود.خیلی خوش گذشت.عمه فرشته و مامان زری هم کلی زحمت کشیده بودند و غذاهای خوشمزه درست کرده بودند.دستشون درد نکنه.ما قبلش خونه مامان زری بودیم و از اونجا حاضر شدیم که بریم تولد. خب چیکار کنم مامان هوا سرده دیگه باید لباس زیاد تنت می کردم. فقط مامان جون حیف موقعی که کیک و فش فشه آوردن شما خواب بودی .خیلی دلم سوخت.چون دوست داشتی.ولی ایراد نداره خواب شما واجب تر از هر چیه.ولی خوب شد قبلش ازت عکس انداختم تا یادگاری داشته باشی.   ...
5 بهمن 1391

کمک به مامان

قشنگترین زندگیم زود از الان کمک مامان کنی دورت بگردم.مگه من مردم که تو بخوای کارکنی.میگی چرا؟چون که امروز می خواستم مثلا خونه را جارو بکنم ولی یک ساعت طول کشید چون شما هم داشتی به من کمک می کردی.عشق دسته جارو برقی رو داری.بدتر کار من را زیاد می کنی ولی با این حال دست شما درد نکنه .راضی به زحمت نیستم گل پسرم.   ...
5 بهمن 1391

دوباره مریضی ماهان

الهی مامان قربونت بشه دوباره مریض شدی ولی این دفعه از نوع بد.2شبه همش داری سرفه می کنی از نوع خیلی بد.طوری که نمی ذاره بخوابی.امروز با آقاجون بردمت پیش خانم دکترت.معاینه کرد و گفت عفونت داری.خیلی ناراحت شدم.البته فکر می کنم کوتاهی از من بوده .چون چند وقته داری سرفه می کنی نبردمت دکتر.ببخشید.خلاصه دکی برات آمپول نوشت و کلی هم دارو داد.تا اسم آمپول اومد تنم لرزید.آخه اولین باره می خواستی آمپول بزنی.الهی فدات بشم .رفتیم آمپولتو زد و اینقدر گریه کردی و منم باتو گریه .طوری که همه ما رو نگاه می کردن.بعد که اومدیم خونه بهت آب میوه و داروهاتو دادم که زودتر خوب بشی ایشا ا..... ...
5 بهمن 1391

چهاردست و پا

ماهانم يه روز كه از سركار اومدم خونه‌ مامان مرضي و آقاجون گفتن ماهانو ببين يه كار جديد ياد گرفته.يه اسباب بازي گذاشتن جلوي تو و شما هم مثل ربات چهار دست و پا رفتي سمتش .اينقدر خنده دار مي رفتي.خيلي وقت بود كه سعي مي كردي بري و خودتو يه جوري به اون چيزي كه دوست داشتي مي رسوندي .بلاخره وقتي ده ماهت تمام شد ياد گرفتي چهاردست و پا بري ولي خيلي خنده دار.اين هم عكسهات.. ...
3 بهمن 1391

بهونه گير مامان

دلبركم نمي دونم اين روزها چي شده شما همش بهونه مي گيري.اصلا حالت خوب نيست.به نظر خودم لپات آب شده.مامان جان الان 2 روزه كه همش تب داري.تب خيلي زياد.طوری که لپات قرمز می شه .دائم داري استامينوفن مي خوري.تا صبح من و بابا همش راه مي بريمت.كاشكي با راه رفتن ساكت میشدي .خواب ما به درك .ولي قربونت بشم خيلي گريه مي كني با هيچي ساكت نمي شي.از زور تب همش تو خواب ناله مي كني.خیلی ها می گن شاید بخاطر دندونات باشه.خیلی  سخت داری دندون در می آری.ایشا... زودتر خوب بشی . خدایا هیچ مادر و پدری مریضی بچه اش را نبینه.           ...
20 دی 1391

اولين دندان

  سلام سلام صدتا سلام        من اومدم با دندونام   میخوام نشونتون بدم          صاحب مروارید شدم   یواش یواش و بیصدا          شدم جزء کباب خورا                        خب ماماني بلاخره اولين دندونت وقتي 9ماه و نيم داشتي در اومد.خيلي اذيت شدي.يه روز صبح كه داشتم كمي نان تو دهنت مي ذاشتم تيزي دندوناتو احساس كردم و از خوشحالي جيغ زدم و مامان مرضي را صدا زدم.گفتم مامان بيا تو هم نگاه كن .مامان مرضي اومد و دست زد به لثه ه...
6 دی 1391

موز خور مامان

شیطون من از وقتی که تونستی موز بخوری که 7 ماهه بودی خودم با قاشق واست له می کردم و می خوردی ولی الان دیگه واسه خودت مردی شدی نمی ذاری من بهت موز بدم.خودت موزو با دستات می گیری و قشنگ یه نصفشو می خوری. ولی بعضی اوقات اشتباهی پوستش را می خوری. ...
6 دی 1391