ماهانماهان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

ماهان ماه آسمونی ما

چهارشنبه سوري

ديشب چه شب قشنگي بود.واقعا كه اين رسم و رسوم ايراني چقدر جالبه. ولي بعضي اوقات هم خطرناك .بايد خيلي مواظب بود .پسرم اين دومين چهارشنبه سوري بود كه در كنارما بودي ولي پارسال خيلي كوچولو بودي (يك ماهه) و اين چيزا رو نميفهميدي.الهي قربونت بشم ولي امسال تلافي كرديم و يه سري وسايل آتش زا و بدون خطر واسه شما خريديم و به خانه مامان زریشون رفتیم.چون همه بچه ها اونجا بودن .همگی رفتیم بالا پشت بام و اونها را واسه شما روشن كرديم.اما نمی دونم چرا شما ترسیدی.طوری که همش گریه می کردی.فکر کنم بخاطر صداها بود.خلاصه ذوق ما را کور کردی و مجبور شدم بیارمت تو خونه و فش فشه ها را اونجا واست روشن کردم..   به ياد سرخي گونه هات...
30 اسفند 1391

عید نوروز1392

 آغاز سال 1392 مبارک.   بهار زندگیمون،ماهانم   دومین بهار زندگیت مبارک.امیدوارم که سالیان سال در کنار خانواده خوش و خرم و در سلامتی کامل بسر ببری.این دعای هر پدرو مادر برای فرزندش مخصوصا موقع تحویل سال می باشد. عزیزم امسال دومین سالی هست که عیدو باتو شروع میکنیم وهر سال که بزرگتر می شوی ،عید ماهم با شکوه تر میشود.موقع چیدن سفره هفت سین خیلی کمک مامان کردی.منظورم ازکمک اینه که مامان می چید و شما هم زحمت خراب شدنش را می کشیدی.ولی با این حال خیلی خوبه.این هم یه عکس از هفت سین عکس شما موقع تحویل سال   نیم ساعت بعد از تحویل سال،شما از خواب بلند شدی ...
30 اسفند 1391

روزهای غم انگیز آخر سال

بهار زندگیم،ماهانم این روزها که داریم به آخر سال نزدیک میشویم و با وجود سرما ،ولی بهار را احساس می کنیم،سرمان خیلی شلوغ بخاطر خانه تکانی .حس خیلی خوبی را داشتیم که داریم به سال جدید نزدیک میشویم و آن هم با وجود شما. ولی یه خبر بد باعث شد که تمام این شادیهامون از بین بره و اون هم فوت برادر آقاجون(عمو هادی)بود که چند وقتی بود در بستر بیماری بودن و به رحمت خدا رفتن. خداوند روحش را شاد گرداند.عزیزم به همین دلیل وقت نمی کنیم خیلی به وبلاگت سر بزنیم.ما را ببخش و گلایه از ما نکن. پس بیایید تا دنیا دنیا هست قدر همدیگر را بدونیم. ...
21 اسفند 1391

پیشواز مکه مامان زری

ماهانکم: 5شنبه رفتیم فرودگاه.آخه مامان زری رفته بود مکه.خوش به سعادتش.ما هم چون دلمون خیلی واسش تنگ شده بود واسه زودتر دیدنش به  فرودگاه رفتیم. ساعت 12 شب آمدن و شما هم با این که هر شب اون موقع خواب بودید ولی اون شبو بخاطر مامان زریت بیدار مونده بودی.مامان زری زیارتت قبول. مامان زری زحمت کشید بودن و کلی سوغاتی واسه شما آورده بودن و شما هم کلی خوشحال  مامان زری دستت درد نکنه.ایشاا..همیشه به زیارت ...
12 اسفند 1391

عاشق ماشین لباسشویی

پسرم این روزها چیزی که بیشتر تو را سرگرم می کنه ماشین لباسشویی است. هر چند از چند ماه پیش دوست داشتی ولی الان حسابی باهاش سرگرمی.این هم عکس سنداش زود باشم تا مامان و بابا از راه نرسیدن حالا نمی دونم چه جوری برم داخلش آخ آخ حیف که دیر شد مامانم از راه رسید الان منو دعوا می کنه ...
8 اسفند 1391

تولد یک سالگی پسرمون

و هر روز در برابرم بزرگ و بزرگتر میشوی و ما هم خدا را شکر می کنیم بخاطر این نعمت بزرگ.بله مامان جون یک ساله شدی و ما هم دیشب تولد یک سالگیت را جشن گرفتیم .به نظر خودمون که خیلی خوش گذشت.من و بابا جون هم خیلی واسه این تولد زحمت کشیده بودیم.خصوصا که می خواستیم همه چی تم باب اسفنجی باشه. چون شما خیلی باب اسفنجی رودوست دارید.کلی مهمون داشتیم.همه خوششون اومده بود. راستی چند روز قبل از تولد شما را به آتلیه بردیم که عکس 1 سالگیتو بندازیم. عکس های تولد گیفت هایی که به بچه ها دادیم.(پاک کن باب اسفنجی و عکس شما) به یک مکافاتی یه عکس دسته جمعی از بچه ها گرفتیم همه مهمون ها کلی زحمت کشیده بودن ...
20 بهمن 1391

نمایشگاه بین المللی

پسرم امروز از طرف اداره مامان به مناسبت دهه فجر برای یه جشن بزرگ تو نمایشگاه بین المللی دعوت شدیم.من و تو همرا بابا جون و ایلیا به اونجا رفتیم. خیلی خوب بود ولی شما چون از خواب زود بلند شده بودید اونجا همش غر میزدی  ولی وقتی عمو پورنگ و امیر محمد اومدند خیلی ذوق کردی و همش دست می زدی و تو تعجب بودی.بعد از اون هم خوابیدی.این هم عکس شما موقعی که تو تعجب دیدن عمو پورنگ بودی.فقط چون با موبایل عکس انداختم کیفیتش پایین می باشد. ...
13 بهمن 1391