جشن عروسی
خب پسرم عروسی هم بردمت.عروسی یکی از همکارام که ٢٩ شهریور ١٣٩١ در تهرانپارس بود.من و تو و بابا وحید دعوت داشتیم
ولی بابا گفت من نمی یام.ولی من و تو را رسوند.تو عروسی خوش گذشت .همش چراغ ها رو نگاه می کردی.تو اذیت نشدی ولی من چرا.تو را رو میز نشونده بودم.همکارام باهات بازی می کردند.همش می خواستی میوه و شیرینی ها رو به هم بریزی.میز پشتی ما هم یه دختر بچه با موهای بلند نشسته بود.همش موهای اون بدبختو می کشیدی.اون هم صداش در نمی اومد.موقع شام که نگو .پدرم در اومد.همش قاشق و از من می گرفتی.آخر سر، یکی از همکارام شامشو خورد تو را نگه داشت تا من هم شاممو بخورم. همکارم هم از تو عکس گرفت.![]()

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


جشن عروسی
