ماهانماهان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ماهان ماه آسمونی ما

خاطرات سفر به مشهد...

عزیز دل مامان و بابا،این اولین سفر به مشهد شما بود.خیلی وقته بود که دلمون می خواست شما را اینجا بیاوریم ولی قسمت نمی شد.ولی این بار امام رضا طلبید و راهی سفر شدیم. روز جمعه 18 مرداد ماه بود که من و تو بابا وحید به همراه مامان مرضی و آقاجون،بابایی صفر و مامان زری،دایی محمد و عمه مهشید و ایلیا جون ساعت 6 بعد از ظهر راهی سفر شدیمو حدود 7 صبح رسیدیم. خیلی خوش گذشت.در اونجا شما سرگرمی های زیادی داشتی و کلی حال می کردی ولی آخر سفر کمی مریض شدی و حال ما رو گرفتی.ولی در کل خیلی خوش گذشت. السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا   همش تو این صحن ها میدوییدی این ور و اون ور و همه به شما خوراکی میدادن. تو این عکس آفتاب خیلی ز...
25 مرداد 1392

تولد آرمان عمه فرشته

خوشگلم ، دیشب  من و تو بابا وحید رفتیم خونه عمه فرشته.می دونی مناسبتش چی بود؟آره درست حدس زدی تولد آرمان جون بود.تولد یک سالگی آرمون جونو جشن گرفته بودن.همه چیز خیلی قشنگ بود و با تم انگیری برد. شما هم کلی خوشجال و در حال شادی و شیطنت  عکس شما با آرمان جون(قربونت بشم که لم دادی) این هم یه عکس دسته جمعی شما بچه ها با کیک ...
25 مرداد 1392

18ماهگیت و عید فطر مبارک

عزیز دل من و بابا گل پسرم 18 ماهگیت و عید سعید فطر با هم افتاده تو یه روز و این خیلی خوبه.هردو تاش مبارکت باشه. عزیز باورمان نمیشه که نیمه اول سال دوم تولدتم به پایان رسید.هر روز بزرگ و بزرگتر میشی و عزیزتر واسه مامان و بابا(بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی دوست داریم ). شیرینی کارهات خیلی بیشتر شده.طوری که صبح ها وقتی من و بابا وحید داریم میریم سر کار ،از کارهای تو تعریف میکنیم و میخندیم.هر روز که عقلت بیشتر میرسه شیطنتهاتم بشتر میشه وطوری که نمیشه دیگه مثل قبل گولت زد.یه سری از کارهایی که این روزها خیلی انجام میدی و سرگرمی شما شده و ما رو  دق میدی،واست میذاریم تا نگاه کنی.... پدر ماکروفر را دراوردی و پاهاتو بلند می ...
18 مرداد 1392

شبهای قدر

پسرک شیطونم،مامان جونی این روزها که در حال گذراندن روزهای پرخیرو برکت ماه مبارک رمضان هستیم،شبهای قدر هم آمد و به پایان رسید.واقعا که چه شبهای به یاد ماندنی.از میان این سه شب ،شب 19 ماه رمضان را همراه مامان مرضی و دایی محمود و معصومه جون به مسجد ارگ رفتیم . خیلی مراسم خوبی بود و کلی هم دعا کردیم.شما هم بعد از کلی شیطونی با محدثه جون و خوردن کلی خوراکی خسته شدی و خوابیدی.موقع قرآن سر گرفتن هم بر سر شما قران گذاشتیم.گفیم خدا دعاهای شما را باوجود قلب کوچکتان زودتر براورده می کند.     پس ما را هم دعاکن پسرم...........   ...
15 مرداد 1392

کارهای جدید

پسرک شیطون ما،ماهان جونی الان که 17 ماه از زندگی قشنگت می گذره،هر روز کارهای جدیدی یاد می گیری.طوری که اگر بخواهم بنویسمشون نزدیک به یک کتاب می شه. مامان جونم با انجام هر کدوم از این کارهات،دل من و بابایی واست غش میره. نمیدونی چقدر دوست داریم.عاشقتیم گل پسرم. *عاشق مداد و دفتر هستی .با این که خوب حرف نمی زنی ولی با حرکاتت منظورتو می رسونی.مدادو می گیری و شروع می کنی به خط خطی کردن.که این خط خطی ها کلی معنا داره.... عجب نقاشی کشیدم..... *سوئیچ ماشینو می گیری و ازت می پرسیم ماشینو چه جوری روشن می کنی.صدای اس تارتو در می آری و با دستت سوئیچو می چرخونی... *از مبل میدویی می ری بالا و پشت پنجره وای...
20 تير 1392

دشت بهشت کرج

عزیزم،ماهان جون 5شنبه بود که دایی محمود زنگ زد به ما و گفت که یه ویلا تو دشت بهشت کرج گرفته اگه خواستین شما هم بیایید.ما هم از خدا خواسته و بیشتر بخاطر تفریح شما قبول کردیم و به همراه بابا وحید و مامان مرضی و شما رفتیم.5شنبه و جمعه را در آنجا سپری کردیم.خیلی خوش گذشت و همه چیز عالی.مخصوصا که شما با محدثه جون کلی بازی و شیطونی کردید .دست دایی محمود و معصومه جونم درد نکنه بابت پذیرایی که از ما کردن.ایشاا... جبران کنیم. حیاط ویلا چقدر حال میده گوزن سواری یه کمی هم طی بزنم این هم عکس شما با محدثه جون ...
25 خرداد 1392

تفریح در بوستان ولایت

گل پسرم دیشب 3 تایی رفتیم به بوستان ولایت و شاممان را هم به اونجا بردیم. تفریح های متفاوتی در اونجا داشتیم.طوری که وقت کم اوردیم.اولش که شما خواب بودی.بعد شما خوردیم.سپس رفتیم درشکه سواری باهم .وای که چه حالی داد.صدای این درشکه ها ما را یاد نقش جهان اصفهان انداخت.شما کلی تو تعجب بودی.تا صدای درشکه ها می اومد،می گفتی اس (یعنی اسب).بعد رفتیم قلعه شادی .از شدت سرو صدا در اونجا کلی گریه کردی و هیچ بازی سوار نمی شدی.مدتی در اونجا بودیم تا برای شما عادی شد.بعد بازیهای زیادی سوار شدی و همش می گفتی اعین اعین (یعنی از این از این)حالا دیگه دلت نمی خواست بریم.خلاصه مامانی کلی بهممون خوش گذشت و شما هم کلی حال کردی. این هم یه سری عکسهات د...
14 خرداد 1392

نوازتده کوچک ما

گل پسرم،الهی مامان به قربونت بشه که از هر انگشتت یه هنر می باره.....یکی ازاین هنرات زدن ساز از جمله تار و گیتار و.... میباشد .آخه هر وقت دایی محمد که هنرمند در زدن سازها می باشد شروع به زدن ساز میکند،شما دست از هر کاری می کشی(حتی شیطونی) و به سراغش می ری. دایی محمد میگه:این یکی از شاگردهای من در آینده است.انشا ا.... همین طور باشه   الهی قربونت برم که هر وقت خودتو لوس می کنی دهنت این شکلی می شه   ...
12 خرداد 1392

پدر عزیزم روزت مبارک

پسرم،امروز روز ولادت حضرت علی (ع) و مصادف با روز پدر بود.به همین خاطر من یه جشن کوچولو واسه شما و بابا وحید گرفتم (آخه شما هم واسه خودت مردی شدی دیگه) .عزیزم،امسال این روز با همه سالهای گذشته واسه بابا وحید فرق می کرد.هر چند که پارسال هم شما پیش ما بودید و خیلی کوچولو .ولی امسال خودت یاد گرفتی میگی بابااااو با هزار معانی مختلف.و این واسه بابا وحید از همه چیز با ارزشتر است. امیدوارم که سالیان سال در کنار هم خوش و خرم و به سلامتی زندگی کنیم. این هم یه کادو واسه شما و بابا وحید.... بابا وحید و پسر گلم روزتان مبارک ..... ...
4 خرداد 1392