ماهانماهان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ماهان ماه آسمونی ما

اولين باري كه غذا خوردي

واي مامان جونم نمي دوني چقدر هيجان انگيز بود اون روزي كه مي خواستم براي اولين بار به تو غذا بدم.اون موقع 6 ماهت تمام شده بود.فكر مي كني غذات چي بود حريره بادوم.نمی دوني چقدر حرص مي زدي.اينقدر قشنگ اون روز غذاتو خوردي چون برات جديد بود.قيافت واقعا اون روز خنده دار شده بود   ...
12 مهر 1391

نوروز 1391

ماهانم جونم نوروز امسال خیلی متفاوت با سالهای قبل بود.چون در کنار سفره هفت سین غیر از من و بابا تو هم با ما بودی.موقع سال تحويل هم من با تو دستشويي بودم .داشتم تو رو مي شستم.فدات شم وقت گير آورده بودي.... ...
10 مهر 1391

2 روز ماندن در بیمارستان

قند عسل مامان در روز ١٩ بهمن سال ١٣٩٠ بود که تو یه روزه بودی .موقع ترخیص شدن از بیمارستان بود.ما کلی خوشحال بودیم که می خواستیم به خونمون بریم ولی دکترا گفتند که بچتون تا جیش و پی پی نکنه مرخص نمی شه .از اونجایی که تو هنوز جیش نکرده بودی ما نتونستیم مرخص بشیم .خیلی ناراحت شدیم چون ماندن در بیمارستان خیلی سخت بود مخصوصا برای مامان مرضی که همراه من بود .چو هیچی تو بیمارستان نمی خوره حتی آب.خب جیگر من مجبور شدیم بخاطر جیشت یه شب اضافه بمونیم.خلاصه ساعت ١٢ شب بود که شما.......ولی دیگه کار از کار گذشته بود و مرخصی ما افتاد به فردا. ...
10 مهر 1391

پيشواز مامان زري و بابايي

مامان جونم 29 شهريور 91 بود كه بابايي و مامان زري براي اولين بار به كربلا رفتند.ما بدرقشون نتونستيم بريم و شب قبلش ازشون خداحافظي كرديم.بعد از يك هفته قرار بود در تاريخ 7 مهر برگردند.ما از شب قبلش با مامان مرضي و آقاجون و بقيه بچه ها عمو مجيد و عمه فرشته و عمه مهشيد خلاصه همگي به خونشون رفتيم تا يك سري كارهارو براي فرداش آماده كنيم.چون قرار بود مهموني را خونه خودشون بگيرند.البته چون خونشون کوچک بود دو سری دعوت کردند.حسابی سرمون شلوغ بود.بابا وحید و آقاجون پلاکارت زدند.هر کسی یه کاری انجام می داد و شما هم فقط شیطونی...       ...
10 مهر 1391

مسافر كوچولو

ماماني فدات بشه كه از همون موقعي كه به دنيا آمدي دل همه را بردي.موقعي كه تو بيمارستان بوديم وقتي دكترا واسه چكاپ نوزادان مي آمدند ،تا تو را مي ديدند با خودشون مي بردند تو بخش های دیگه نشون می دادند و می گفتند این مسافر کوچولو را نگاه کنید.آخه لباس ملوانی که مامان مرضی برات خریده بودو وقتی می پوشیدی شبیه مسافر کوچولو می شدی.خودت قضاوت کن... ...
10 مهر 1391

جشن تولدهايي كه رفتي عزيزم

اولين جشن تولدي كه رفتي يك ماه و نيم داشتي گل پسرم .تولد فاطمه(دختر دايي احمد)كه در نوروز ١٣٩١بود.عزيزم با اين كه خيلي كوچولو بودي ولي صداي شنيدن آهنگ هاي تولدو خيلي دوست داشتي.جشن تولد بعدي تولد يگانه همسايه روميناشون بود كه اون موقع 4 ماهه بودي.قربونت بشم كه از سر و صدانمي ترسيدي حتي خوابتم اونجا كردي كه همه مي گفتن چه گل پسريه... ...
6 مهر 1391

زردی

 قند عسلم ٣ روزه بودی که تو را واسه چکاپ پیش دکترت(اقای حاتمیان) بردیم گفت کمی زردی داره.اگه تا  روز هشتم بالا نره دیگه خوب می شه.ما هم از اون جایی که از برخی دکترای دیگه شنیده بودیم آفتاب واسه زردی خوبه،آقا جون همش تو رو تو آفتاب می ذاشت.خدارو شکر که زردیت بالاتر نرفت.من هم یه عکس از اون موقع با لباسهایی که مامان مرضی برات بافته اندختم. ...
4 مهر 1391

رفتن مامان به سرکار

پسرم اصلا دلم نمي خواست اين خاطره را تو وبلاگت بنويسم چون هر وقت بخونمش ناراحتم مي كنه ولي با اين حال نوشتم كه تو هم در آينده آن را بخوني.موقعي فرا رسيد كه ديگه 6 ماه مرخصي زايمان من به پايان رسيد. يعني ديگه بايد مي اومدم سر كار.خيلي واسم سخت بود.بعد از 6 ماه بودن با تو بايد مي ذاشتمت و مي رفتم.از يك هفته قبل كارم همش گريه بود.همه مرا سخره مي كردن.تا اين كه يه شب قبل وقتي داشتم تو اتاق شيرت مي دادم اينقدر گريه كردم.ايليا اومد تو اتاق وقتي منو ديد خنديد و رفت به همه گفت عمه الهام داره گريه مي كنه.هر چند از نظر نگهداري تو خيالم راحت بود چون پيش مامان مرضي بودي.ولي دوريت برام سخت بود.تا اين كه به مرور زمان كمي برام عادي شد. ...
4 مهر 1391