پسرم اصلا دلم نمي خواست اين خاطره را تو وبلاگت بنويسم چون هر وقت بخونمش ناراحتم مي كنه ولي با اين حال نوشتم كه تو هم در آينده آن را بخوني.موقعي فرا رسيد كه ديگه 6 ماه مرخصي زايمان من به پايان رسيد. يعني ديگه بايد مي اومدم سر كار.خيلي واسم سخت بود.بعد از 6 ماه بودن با تو بايد مي ذاشتمت و مي رفتم.از يك هفته قبل كارم همش گريه بود.همه مرا سخره مي كردن.تا اين كه يه شب قبل وقتي داشتم تو اتاق شيرت مي دادم اينقدر گريه كردم.ايليا اومد تو اتاق وقتي منو ديد خنديد و رفت به همه گفت عمه الهام داره گريه مي كنه.هر چند از نظر نگهداري تو خيالم راحت بود چون پيش مامان مرضي بودي.ولي دوريت برام سخت بود.تا اين كه به مرور زمان كمي برام عادي شد. ...